جزئيات شهادت داريوش رضايي نژاد از زبان همسرش

مجله ياس تنها شامل مطالب آشپزي،زناشويي،پزشکي،کودک،بارداري مي باشد

جزئيات شهادت داريوش رضايي نژاد از زبان همسرش

جزئيات شهادت داريوش رضايي نژاد از زبان همسرش

بيوگرافي - آمبولانس بعد از نیم ساعت می‌رسد به کوچه شهید خادم‌رضاییان خیابان بنی هاشم. داریوش را روی برانکارد سوار آمبولانس می‌کنند. . .

مجله ياس تنها : شهره پیرانی، همسر شهید داریوش رضایی نژاد پس از ۱۰ سال و در آستانه سالگرد ترور این دانشمند هسته ای (یک مرداد ۱۳۹۰) جزئیات روز حادثه را در صفحه اینستاگرام خود منتشر کرده است.

شهره پیرانی در این روایت خود اشاره می کند که روز حادثه اولین مسئولی که خود را به بیمارستان رسالت می رساند شهید محسن فخری زاده بوده است.

- روایت شهره پیرانی از روز حادثه را بدون دخل و تصرف بخوانید:

 «آمبولانس بعد از نیم ساعت می‌رسد به کوچه شهید خادم‌رضاییان خیابان بنی هاشم. داریوش را روی برانکارد سوار آمبولانس می‌کنند. من می‌خواهم با داریوش سوار شوم. تکنسین جلو من را می‌گیرد. می‌گویم همسرش هستم. می‌گوید نه نمی‌شود. یکی از همسایگان به مانتو سوراخ شده من و خونی که از زخمم جاری شده اشاره می‌کند. می‌گوید خودش هم زخمی است. اجازه سوار شدن می‌دهند. آرمیتا را گذاشته‌ام به امان خدا. به آرش زنگ زده‌ام خودش را برساند. حتما پیدایش می‌کند. بالای سر داریوش می‌نشینم. تکنسین پیراهن داریوش را باز می‌کند. زیرپوش را بالا می‌زند( شاید هم پاره یا قیچی) به سمت چپ قفسه سینه داریوش نگاه می‌کند.

رد نگاهش را دنبال میکنم. جای گلوله را می‌بینم. نگاهم به تکنسین می‌افتد. به همکارش نگاه می‌کند سری تکان می‌دهد معنی سر تکان دادنش را می‌فهمم ولی نمی‌خواهم باور کنم. آشفته می‌پرسم خطرناک است؟ استیصال من باعث می‌شود سریع بگوید نه نه چیزی نیست.

نمی‌دانم برای چه کاری از من می‌خواهد دستان داریوش را بگیرم. دستانش یخ زده‌اند. نمی‌خواهم باور کنم دوست دارم دروغ بشنوم. هیچ‌وقت در زندگیم اندازه این لحظات سخت، دوست نداشته‌ام دروغ بشنوم.

می‌رسیم بیمارستان رسالت. داریوش را می‌برند اتاق سی‌پی آر. مانده‌ام پشت در. خانمی آمده از من سوال می‌پرسد برای درج در پرونده لازم است. تذکرات داریوش را به یاد می‌آورم.

در عین آشفتگی به سوالاتش پاسخ نمی‌دهم. می ترسم موارد امنیتی از زبانم خارج شود که نباید. عصبانی و قاطع پاسخ می‌دهم: پاسخی نمی‌دهم. به عالم و آدم شک دارم در آن لحظات. چیزی برای از دست دادن ندارم. اتفاقی که نباید افتاده‌. همکارم که احترام زیادی برایش قائلم زنگ می‌زند. یک ساعت پیش همدیگر را دیده‌ایم. خیلی قبولش دارم. می‌پرسد می‌توانید صحبت کنید؟ با قاطعیت به او هم می‌گویم خیر. تلفن را قطع می‌کنم.

عمو شهاب، برادر داریوش (بعد از تولد آرمیتا برادرهای همسرم را عمو صدا میزنم)، زنگ زده. دادیار رامسر است. می‌دانم به او زنگ نزده‌ام. شک می‌کنم. صدایش صدای خودش است ولی می‌تواند او نباشد. می‌گوید عمو کجایید؟ می‌گویم شما؟ می‌گوید شهابم. می‌گویم باور نمی‌کنم. می‌گوید حالت خوب است؟ می‌گویم هفته قبل کجا بودیم؟ می‌گوید آبدانان. می‌گویم برای چه کاری؟ می‌گوید عقد نجمه. چند تا نشانه دیگر هم می‌دهد تا باور کنم خودش است.

یکباره بغضم می‌ترکد. می‌گویم عمو داریوش تیر خورده دعا کن زنده بماند. گوشی را قطع می‌کند. بعد از آرش دومین نفر از خانواده‌هایمان در آشفتگی من شریک می‌شوند.

مرا به قسمت اورژانس بیمارستان رسالت راهنمایی می‌کنند. پرده را می‌کشند. هیچ کس را در قسمت اورژانس نمیبینم. به نسبت بیمارستان خلوت است. نمی‌دانم، شاید هم کل دنیا برایم سیاه شده بود در آن لحظات که کسی را نمیبینم. اصرار می‌کنند که زخمم را معاینه کنند اجازه نمی‌دهم. می‌گویم فقط داریوش را نجات بدهید من مهم نیستم. از منطق دور شده‌ام ولی خودم هم نمیفهمم. نشسته‌ام روی تخت اورژانس. پر از اضطراب. پرده کنار می‌رود. آرش می‌آید. می‌گوید رفته دم در خانه‌مان آنجا گفته‌اند ما را آورده‌اند اینجا.

آرمیتا را یکی از همسایگان برده خانه‌اش. دلم آشوب است. نمی‌توانم بی‌صدا گریه کنم. پرستار و خانم دکتری وارد می‌شوند. روبرویم می‌ایستند. چند سوال می‌پرسند. از سوالات می‌گذرم. می‌پرسم همسرم زنده می‌ماند؟ خانم دکتر خیره نگاهم می‌کند. در عمق چشمانش حقیقتی تلخ برایم نمودار می‌شود. سرش را با تاسف تکان می‌دهد. دنیا در آن لحظه برایم تمام می‌شود. همانطور که روی تخت نشسته‌ام آرش بغلم می‌کند. با تمام توانم فریاد می‌کشیم. صدای من از آرش اما بلندتر است. بی‌هدف از تخت پایین می‌آیم.

پاهایم سست است. آرش دستم را گرفته. وارد راهروی بیمارستان می‌شوم. می‌خواهم بروم سمت اتاق سی‌پی آر. چند نفر از سمت در بیمارستان را می‌بینم که سمت ما می‌آیند. می‌شناسم‌شان. جلوتر از همه مهندس فخری‌زاده است. نزدیک که می‌شوند اول از همه او می‌پرسد چطور است؟ می‌گویم تمام کرد. دیگر توان ایستادن ندارم.

همانجا وسط راهرو نقش زمین می‌شوم. با مکافات بلندم می‌کنند. راهنمایی می‌کنند اتاق روبروی اتاق سی پی آر. صدای گریه‌هایم بلندتر می‌شود. وسط گریه مرتب گله می‌کنم چرا از داریوش محافظت نکردید؟ زخمم هنوز خونریزی دارد. ولی دردی حس نمی‌کنم بس که تمام وجودم پر از درد گرانتری است.

اصرار دارند خودم بروم اتاق عمل. مهندس فخری‌زاده زاده بیشتر از همه اصرار می‌کند. قانعم می‌کنند. اتاق عمل سرپایی (به نظرم) انتهای راهرو سمت چپ طبقه همکف بیمارستان است. شاید هر زمانی غیر این موقعیت وارد اتاق عمل می‌شدم از ترس قالب تهی می‌کردم. اما الان چه اتفاقی میمون‌تر از مرگ برای من؟ زخمم را می‌بینند.

دکتر چندبار تکرار می‌کند چه شانسی آورده. اگر گلوله وارد می‌شد حتما به قلبش اصابت می‌کرد. من اما با خودم می‌گویم کاش... آمپول بی حسی می‌زنند. می فهمم دارند بخیه می‌زنند. دیگر منطقی نیستم. مرتب می‌گویم همسرم یک پژوهشگر بود... صدای فریاد و گریه‌ای را می‌شنوم از بیرون همان اتاق. صدای برادر داریوش است که تازه رسیده بیمارستان. سومین نفر از خانواده‌هایمان آشفته می‌شود.

از اتاق عمل دوباره به اتاق روبروی سی‌پی‌آر هدایت می‌شوم. آرش و برادر همسرم هم هستند. مهندس فخری‌زاده و ... همانجا هستند هنوز. برادر داریوش وسط گریه و زاری‌هایمان از من می‌پرسد عمو به نظرت برای اولین نفر به پدرت اطلاع بدهم تا او به پدر و مادرم اطلاع بدهد؟ می‌گویم عمو بگو. چاره چیست؟ بالاخره باید خانواده‌ها در جریان قرار بگیرند. خبری که ویران‌کننده‌است.

می‌توانم پیش‌بینی کنم واکنش‌ دو خانواده چیست. داریوش بدون هیچ تردیدی عزیزترین فرزند خانواده خودش و "داماد عزیز" پدر و مادرم است که دست کمی از فرزند برایشان ندارد.

کمی فضا تنش آمیز است در اتاق روبروی سی‌پی آر. نمی‌دانم چطور هدایت می‌شویم به اتاق سی‌پی آر. می‌خواهند پیکر داریوش را منتقل کنند. داریوش را از روی تختی که کفش برزنتی و گود است به برانکارد منتقل می‌کنند.

کف برزنتی تخت مالامال از خون داریوش است. من و برادر همسرم دستمان را در خون داریوش می‌غلتانیم. یکباره از خود بی‌خود می‌شوم. صورتم را با خون داریوش می‌شورم. زار می‌زنم، فریاد می‌کشم. قابل ترحم‌ترین آدم روی زمینم آن لحظه. نهایت استیصال، نهایت ناباوری را دارم می‌گذرانم. یک‌ساعت قبلش کنارم بوده، داشتیم حرف میزدیم الان پیکر غرقه در خونش را باید در آغوش بکشم.

من و برادر همسرم همراه پیکر داریوش سوار آمبولانس می‌شویم. نمی‌دانم کجا قرار است برویم. صدای گریه‌های من دارد بلند تر می‌شود. کل بدنم می‌لرزد. وسط راه توی آمبولانس یکباره متوجه می‌شوم آقای م یکی از کارمندهای حفاظت اداره همراهمان است.

آنجا که وسط بی‌تابی‌های فزاینده‌ی من گفت: خانم پیرانی نگران نباشید من هستم! کمتر پیش می‌آید حاضر جواب باشم. ولی یکباره گریه‌م قطع می‌شود با غضب همراه قاطعیت می‌گویم: آن موقع که باید کجا بودید؟ چرا نبودید؟ سکوت می‌کند. حرفی برای گفتن ندارد.

این اولین واکنش دور از خویشتنداری من است. لحظات و روزهای بعد این عدم خویشتنداری بیشتر و بیشتر شد.

آمبولانس متوقف می‌شود. پیاده می‌شویم. میبینم دم در بخش اورژانس بیمارستان شهید چمران هستیم. ما را آورده‌اند اینجا. هیچ وقت بدون داریوش اینجا نیامده‌ام. حتی اینبار. اما برای اولین بار فردای آن روز بدون داریوش از در بیمارستان شهید چمران خارج می‌شوم.

تا شب کل اقوام و دوستان که از حادثه خبردار شده‌اند می‌آیند بیمارستان... حالا در آشفتگی ما کل شهر و استان و کشور به تدریج سهیم می‌شوند.

راستی آرمیتا کجاست؟ بچه‌ام را می‌خواهم...»

.

در حال تکميل مطلب

منبع: پارسينه

توجه : کپي برداري از اين مطلب با ذکر نام و آدرس سايت مجاز است.

مطالب مرتبط با پست جاري