افسانه را به باغ بردم تا به او تجاوز کنم اما . .

به علت بروز بودن سايت از صفحات ديگر نيز ديدن کنيد

به سايت مجله ياس تنها شامل مطالب پزشکي،بارداري،زناشويي،آشپزي،کودک مي باشد خوش آمديد

افسانه را به باغ بردم تا به او تجاوز کنم اما . .

افسانه را به باغ بردم تا به او تجاوز کنم اما . .

افسانه را به باغ بردم تا به او تجاوز کنم اما . .

وقتي خدا مي خواهد کسي را از راه گناه برگرداند . در اينجا داستان واقعي پسري را برايتان مي گوييم که دختر بيچاره را با فريب به باغ برد تا به او تجاوز کند اما ناگهان متوجه چيزي ميشود و . . . .

به ادامه برويد

مجله ياس تنها - آشنایی من و افسانه خیلی اتفاقی بود. او که خانواده‌ای مستضعف و محروم دارد صادقانه دلبسته حرف‌های احساسی‌ام شد و ما با قول و قرار ازدواج ۳ ماه رابطه تلفنی داشتیم.

با این که نمی خواستم در این حد مرتکب گناه بشوم اما تحت تاثیر حرف های تحریک آمیز دوستم نقشه ای کشیدیم و دختر بیچاره را به بهانه گفت وگو و تصمیم گیری برای ازدواج به خانه باغ کشاندم.

     دختر نوجوان در چنگ ما گرفتار شده بود و راه گریزی نداشت. او اشک می ریخت و التماس می کرد رهایش کنیم. اما من و دوستم برای رسیدن به نیت های پلید خود به مرحله ای از پستی و رذالت رسیده بودیم که از انجام گناه و معصیت ابایی نداشتیم.

     جوان ۲۲ ساله در مرکز مشاوره پلیس گفت: دختر ۱۶ ساله مثل ابر بهاری اشک می ریخت و درست در آخرین لحظه، یعنی زمانی که دوستم به سراغش رفت و با تهدید و توسل به زور قصد داشت کشان کشان او را به داخل اتاق انتقال دهد ناگهان یک قطعه عکس از داخل کیف دستی اش روی زمین افتاد و من آن را برداشتم. وقتی به عکس نگاه کردم دیدم این دختر و همکلاسی هایش در کلاس مدرسه عکس یادگاری گرفته اند و مسئله ای که وجدانم را از خواب معصیت بیدار کرد این بود که خواهر کوچکم نیز در این عکس و در بین دانش آموزان دیده می شد.

    چند ثانیه ای به چشمان خواهرم که از روی عکس به من خیره شده بود نگاه کردم و باور کنید صدایش را شنیدم که می گفت خاک بر سرت کنند، تو داداش من نیستی و ناموس نمی شناسی چون افسانه بهترین دوستم است و باید مثل ناموس خودت از او دفاع کنی.

     نگاهم را که از عکس برداشتم دختر نوجوان را در حال گریه دیدم و تصورم این بود که خواهرم اسیر هوس های شیطانی دوستم شده است. با دیدن این صحنه خون در رگ غیرتم به جوش آمد و با عصبانیت به سوی دوستم حمله ور شدم. من افسانه را از چنگ او نجات دادم و همراه این دختر از خانه باغ فرار کردیم. اما دوستم همچنان در تعقیب ما بود و با تهدید چاقو برایم خط و نشان می کشید.

   چون راه گریزی به نظرم نمی رسید و از طرفی نمی خواستم مشکلی برای دوست خواهرم به وجود بیاید با دیدن خودروی گشتی پلیس کمک خواستم و مأموران انتظامی دوستم را دستگیر کردند. الان وجدانم راحت است و فقط طلب استغفار می کنم.

منبع:تابناک با تو

پايان مطلب

نظرت در مورد اين مطلب چيه؟


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]